تبليغاتX
کرفه - مثل دیروز نمی‌شود بود

احساس می‌کنم دنیا مانند پلی است که آدمها هر قدم که از آن بر می‌دارند پشت سرشان خالی می‌شود. اصلا پشت سرشان خالی هم نشود تفاوتی نمی‌کند وقتی همه پیش رو را نظاره‌گرند. بقیه را نمی‌دانم اما احساس می‌کنم خودم حرفهایم دیروز شنیدنی‌تر بود، از دل برآمده تر بود، بر دل نشیننده‌تر بود، بی شیله‌تر بود و............ بی‌پیله تر بود. زیبایی‌ها می‌توانستند چشمانم را قرض بگیرند و هر وقت خودشان خواستند پسشان دهند.
دیروز می‌توانستم نگران شوم. نگران عمه‌ی پیرم که مریض نشده باشد. او که همیشه بعد نمازهایش نه تنها برای من، بلکه برای کسان دیگر؛ حتی برای ثبات و امنیت کشور، دعا می‌کند.
دیروز می‌توانستم غصه بخورم، حتی‌ غصه‌هایی که مربوط به خودم نبودند.
دیروز می‌توانستم بخندم؛ حتی به اندازه‌ای که دیگران صدای خنده‌هایم را بشنوند.
دیروز می‌توانستم متأثر شوم. حتی با شنیدن خبر نهنگ‌هایی که خودشان را از دریا بیرون انداخته‌اند. 
دلم می‌گوید باید سراغ دیروزت را از جایی بگیری که به آن تعلق داری. نه از این شهر بی‌در و پیکر که نیمه شب‌ها هم ماشینها از خیابانهایش عبور می‌کنند. شهری که آدمهایش آنها که با هم آشنا هستند خیلی زیاد به هم احترام می‌گذارند و آنها که همدیگر را نمی‌شناسند وقتی ماشینهایشان اشتباهی در مسیر هم قرار می‌گیرد، آنقدر همدیگر را نمی‌بخشند، آنقدر به همدیگر ناسزا می‌گویند، آنقدر همدیگر را به جانوران مختلف تشبیه می‌کنند که آدم حتی بعضی‌هایشان را ندیده است.
اینجا باید همان جایی باشد که گفته‌ای:
" برای گشودن ِآسمان معجزه کافی نیست..."

+ تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 0:22 نويسنده كرفه |

__________________________ ______________ ____________________