هوايم گرفته بود

گمانم شنيده اي هوايم گرفته بود
نفسهاي آخري كه نايم گرفته بود
دلي پر كه وسعتش به دريا كنايه داشت
به پهناي آسمان برايم گرفته بود
تصور نمي‌كني كه آن ديو قصه‌ها
ز دست فرشته اي دعايم گرفته بود؟!
و نقاش زندگي به هنگام رسم من
قلم مويش از پر همايم گرفته بود؟!
به لب دارم آن غمي كه حسرت سرود و رفت
"خوشا بخت آن كسي كه جايم گرفته بود"
و يك بيت ديگري كه در دل سروده ام
نمي‌شد بگويمت،.... صدايم گرفته بود

قصه اي كه با شنيدنش به خواب مي‌رفتم!

يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. در يك دهكده‌ي سبز و خرم، مرد كشاورزي زندگي مي‌كرد كه يك دختر و يك پسر داشت. روزي از روزها مرد كشاورز پيش مهماني كه به خانه‌اش آمده بود، گلايه مي‌كند كه اين سالها زمينهايش حاصلخيزي‌شان را از دست داده اند. مرد مهمان با شنيدن گلايه‌هاي مرد كشاورز، پيشنهاد مي‌كند كه بنا به يك باور قديمي، دختر و پسرش را قرباني كند و در وسط زمين كشاورزي چالشان كند؛ تا زمين بركت از دست رفته اش را باز يابد. مرد كشاورز قبول مي‌كند پيشنهاد مهمان را عملي كند. پسر خانه كه از پنجره گفتگوي آن دو نفر را مي‌شنيده پيش خواهرش كه مشغول شانه كردن موهايش بود، مي‌رود و ماجرا را بازگو مي‌كند. خواهر با شنيدن ماجرا، دست برادرش را مي‌گيرد و با هم از دست پدرشان فرار مي‌كنند. مرد كشاورز بچه‌هايش را دنبال مي‌كند، تا رسيدن به آنها تنها چند قدم مي‌ماند كه دختر، شانه اش را مي‌اندازد. شانه‌ي دختر تبديل به چايري (نوعي چمن) مي‌شود و پاهاي مرد كشاورز به آن گير كرده، مقداري معطل مي‌شود. بعد از رهايي، دوباره بچه‌هايش را دنبال مي‌كند و دوباره تا رسيدن به آنها تنها چند قدم مي‌ماند كه دختر، گل‌سرش را مي‌اندازد. گل‌سر تبديل به دمير تيكن (خار آهنين) مي‌شود و به پاهاي مرد كشاورز فرو مي‌رود و اندكي او را معطل مي‌كند. بعد از رهايي، دوباره بچه‌هايش را دنبال مي‌كند و دوباره تا رسيدن به آنها تنها چند قدم مي‌ماند كه دختر آينه اش را مي‌اندازد. آينه، تبديل به دريا مي‌شود و بين مرد كشاورز و بچه‌هايش فاصله مي‌اندازد. مرد كشاورز از آن طرف دريا دخترش را صدا مي‌زند و مي‌پرسد كه چگونه از دريا گذشته اند؟! دختر مي‌گويد كه پاچه‌ي شلوارشان را از پايين بسته اند و از بالا لنگه‌هاي شلوارشان را از سنگ پر كرده اند و به اين صورت، به آساني از دريا عبور كرده اند. مرد كشاورز حرف دخترش را باور مي‌كند و آن كارها را انجام مي‌دهد تا از دريا عبور كند. اما وقتي وارد دريا مي‌شود از فرط سنگيني سنگ ها، غرق مي‌شود.
خواهر و برادر بعد از پيمودن مسافتي طولاني به يك بركه مي‌رسند. برادر كه حسابي تشنه شده بود، به طرف بركه مي‌رود تا آب بخورد. اما خواهر او را منع مي‌كند و مي‌گويد كه آن بركه، بركه‌ي گوزن هاست. و هر كس از آن بركه آب بخورد تبديل به گوزن مي‌شود. برادر كه تشنگي اش به آخرين حد رسيده بود، حرف خواهرش را گوش نمي‌كند و از بركه آب مي‌خورد و همان دم تبديل به گوزن مي‌شود.
بعد از پيمودن مسافتي ديگر، خواهر و برادر به كنار رودخانه‌اي مي‌رسند كه در حاشيه‌ي آن، درخت چنار بلندي سر به آسمان برافراشته بود. خواهر از درخت بالا مي‌رود و برادر كه ديگر تبديل به گوزن شده است، همان حوالي به گشت و گذار مي‌پردازد. در همين اثنا آقاي شاهزاده براي آب دادن اسبش به كنار رودخانه مي‌آيد. اما اسبش با ديدن تصوير دختر كه در آب نمايان شده بود، رم مي‌كند و حاضر به آب خوردن نمي‌شود. مرد شاهزاده به دختر مي‌گويد كه صورتش را بپوشاند تا اسبش رم نكند. دختر با موهاي بلندش صورتش را مي‌پوشاند. مرد شاهزاده بعد از آب دادن اسبش به خانه مي‌رود و به مادرش مي‌گويد كه به آن دختر بالاي درخت چنار، عاشق شده و قصد دارد با او ازدواج كند. مادر شاهزاده از دختر مي‌خواهد كه از درخت پايين بيايد و با پسرش ازدواج كند. اما دختر به اين كار رضايت نمي‌دهد، و از درخت پايين نمي‌آيد. مرد شاهزاده و نزديكانش تمام تلاششان را به خرج مي‌دهند اما موفق نمي‌شوند كه دختر را از درخت پايين بياورند.
پيرزني به مرد شاهزاده مي‌گويد كه مي‌تواند كاري بكند كه دختر از درخت پايين بيايد اما براي اين كار به وسايلي نياز دارد كه بايد آنها فراهم شوند. مرد شاهزاده وسايل مورد نياز پيرزن را فراهم مي‌كند كه عبارت بودند از: اجاق فلزي، ديگ، مقداري روغن و مقداري هيزم و يك صندوق نسبتا بزرگ. 
پيرزن به تنهايي وسايلش را بر مي‌دارد و به كنار درخت چنار مي‌رود و آتش روشن مي‌كند و طوري وانمود مي‌كند كه مي‌خواهد غذا درست كند. بعد از روشن شدن آتش ديگ را به صورت وارونه روي اجاق مي‌گذارد. دختر كه از بالا همه چيز را زير نظر داشته، به پيرزن خبر مي‌دهد كه ديگ را وارونه گذاشته است. پيرزن مي‌گويد كه پير شده است و چشمهايش خوب نمي‌بيند. بنابراين از دختر خواهش مي‌كند كه در آشپزي كمكش كند. دختر قبول مي‌كند و از درخت پايين مي‌آيد. ديگ را به صورت صحيح روي اجاق مي‌گذارد و از پيرزن سراغ روغن را مي‌گيرد. پيرزن مي‌گويد روغن داخل صندوق است. دختر براي گرفتن روغن در صندوق را باز مي‌كند. در همين موقع پيرزن او را از عقب هول مي‌دهد و به داخل صندوق مي‌اندازد و صندوق را از بيرون قفل مي‌كند. و به شاهزاده خبر مي‌دهد كه بيايد و عروسش را تحويل بگيرد. شاهزاده با خدم و حشم مي‌آيد و با شكوه هر چه تمامتر عروسي آنها برگزار مي‌شود.
بعد از مدتي، عروس به همراه كنيزك به كنار رودخانه مي‌رود تا آبتني كند. كنيزك به عروس مي‌گويد كه پشتش را به طرف او بگرداند تا ليف كشي كند. وقتي عروس پشتش را به سمت كنيزك مي‌گرداند، كنيزك او را داخل آب هول مي‌دهد و غرق مي‌كند. و بعد، لباسهاي عروس را مي‌پوشد و خودش را به شكل عروس در مي‌آورد. وقتي از او سراغ كنيزك را مي‌گيرند، مي‌گويد كه از كنيزك خوشش نمي‌آمده؛ بنابراين او را داخل آب غرق كرده. شب هنگام كه مي‌شود كنيزك سرش را مي‌خاراند. مادر شوهرش مي‌پرسد چه صدايي از آن اتاق به گوش مي‌رسد؟! كنيزك مي‌گويد مشغول خوردن قاويرغه (نوعي خوردني كه از گندم درست مي‌كنند) اي هستم كه از خانه‌ي پدرم آورده بودم.
يك روز كنيزك مي‌گويد كه هوس كرده گوزن را بخورد. به او مي‌گويند كه گوزن برادرش است و نبايد او را بخورد. اما كنيزك اصرار مي‌كند كه در هر صورت بايد گوزن را بخورد. بنابراين با خواسته اش موافقت مي‌كنند و گوزن را گرفته روي زمين مي‌خوابانند، تا گلويش را ببرند. در همين حال، گوزن التماس مي‌كند كه به او اجازه دهند براي آخرين بار به رودخانه رفته آب بخورد. با خواسته اش موافقت مي‌شود و او وقتي به كنار رودخانه مي‌رسد خواهرش را داخل آب مي‌بيند. به خواهرش مي‌گويد: اجكه! توينيقيمي سويديلا، بوينيما پيچاق قويديلا! (خواهر! سم ام را كنده‌اند و چاقو در گلويم گذاشته اند). خواهرش كه داخل آب صاحب فرزنداني دوقلو شده بود؛ مي‌گويد: باللي! بير يانيمدا سوئين جان! بير يانيمدا اوزوم جان! (برادر! در يك آغوشم سوئين جان و در آغوش ديگرم اوزوم جان قرار دارد). برادر بعد از شنيدن ماجرا، مي‌رود و مرد شاهزاده را از جنايت كنيزك آگاه مي‌كند. مرد شاهزاده همسر و بچه هايش را از آب بيرون مي‌آورد و كنيزك را چهل قطعه مي‌كند و هر قطعه اش را به دم يك الاغ مي‌بندد. و تا چهل روز در شهر مي‌گرداند.

پي‌نوشت:
دوست دارم اگر كسي قبلا اين قصه را شنيده، با روايت من مطابقت دهد و اگر در مواردي با هم تفاوت داشته باشند، يادآوري كند.