هوايم گرفته بود
نفسهاي آخري كه نايم گرفته بود
دلي پر كه وسعتش به دريا كنايه داشت
به پهناي آسمان برايم گرفته بود
تصور نميكني كه آن ديو قصهها
ز دست فرشته اي دعايم گرفته بود؟!
و نقاش زندگي به هنگام رسم من
قلم مويش از پر همايم گرفته بود؟!
به لب دارم آن غمي كه حسرت سرود و رفت
"خوشا بخت آن كسي كه جايم گرفته بود"
و يك بيت ديگري كه در دل سروده ام
نميشد بگويمت،.... صدايم گرفته بود
به دل دارم تمنايي نگفته