گره خورد ...

به كمي دور نگاهم گره خورد
قدم ام كج شد و راهم گره خورد
چه همه توبه شكستم چه همه
بخشش ات تا به گناهم گره خورد
محض روشن شدن تيره‌ي شب
لكه‌اي ابر به ماهم گره خورد
هق هق ام بود كه با لكنت گفت
گريه با بخت سياهم گره خورد
عقده‌اش باز شدن با كف توست
قطره اشكي كه به آهم گره خورد
چه عجب از غم سرگردان ام
گر كه با شعر و نوا هم گره خورد

مي‌گفتند ...

بچه كه بوديم مي‌گفتند هر وقت سوسمار ببيني بايد محكم دهانت را ببندي تا سوسماره دندانهايت را نشمارد كه بعدش بميري. اصلا از نگاه متمركزانه‌ي سوسماره پيدا بود كه شمردن را خوب بلد است. غافل از اينكه سوسماره از ترس جان‌اش بود كه بين فرار و قرار متحير مانده بود.
مي‌گفتند انار كه مي‌خوري نبايد حتي يك دانه از آن به زمين بيفتد. با هر دانه انار كه به زمين مي‌افتد، يك قطره اشك از چشمهاي پيامبر سرازير مي‌شود. اين بود كه اگر اشتباها دانه‌اي هم به زمين مي‌افتاد، بر مي‌داشتيم. غافل از اينكه قطره اشكي كه سرازير مي‌شود، تداركش ممكن نيست. 
آن وقتها يك پرنده هم بود كه شبها صدايش را كه مي‌شنيدم از مادرم درباره‌اش پرس و جو مي‌كردم. مي‌گفت آن پرنده "اتوغول هو" نام دارد. مي‌گفت تا وقت سحر خدا را ذكر مي‌كند و "هو" مي‌كشد. اما همين كه سحر شد 2 مرتبه مانند سگ پارس مي‌كند و آن وقت ثواب تمام شب‌زنده‌داري‌اش از بين مي‌رود. مادر يادم داده بود كه هر وقت صداي "اتوغول هو" را شنيدم بگويم:‌ "اتوغول هو، باشينگ يو، اويناماغا گيدايلي". "اتوغول هو! سرت را بشور تا برويم با هم بازي كنيم". نمي‌دانم چرا هيچ وقت نپرسيده بودم كه اتوغول هو براي بازي كردن چرا بايد سرش را بشويد؟!
آن شبها به غير از صداي "اتوغول هو" يك صداي ديگر هم مي‌آمد. برادر بزرگترم كه آن وقتها كمي‌ حرفهايش را باور مي‌كردم، مي‌گفت: آن صدا صداي تفنگ سربازهاي عراقي است كه دارند به طرف ما مي‌آيند. اما خواهرم مي‌گفت دروغ مي‌گويد و آن صدا،‌ صداي موتور پمپ‌هاي كشاورزان است كه زمين‌هايشان را آب مي‌دهند.

آدمهاي آشنا ...

من يك مرد مي‌شناسم كه از وقتي همسرش از دنيا رفته شب كه مي‌شود از خانه بيرون مي‌رود و لا به لاي تاريكي هاي شب قدم مي‌زند و گريه مي‌كند.
من يك زن هم مي‌شناسم كه از وقتي همسرش از دنيا رفته هر هفته كه جمعه مي‌شود ماشين كرايه مي‌كند و به قبرستان مي‌رود. بعد به صاحب ماشين مي‌گويد تا وقتي برمي‌گردد منتظر بماند. و صاحب ماشين از پشت شيشه مي‌بيند كه آن زن تمام آن مدت را كنار يك قبر مي‌نشيند و گريه مي‌كند.
من يك نفر ديگر هم مي‌شناسم كه از سالها قبل هر سال برنج مي‌كاشت. و وقتي بوته‌هاي برنج سبز مي‌شدند شبها را آنجا مي‌خوابيد تا حيوانات برنج‌هايش را نخورند. و وقتي برنج‌هايش را مي‌فروخت پولهايش را پس‌انداز مي‌كرد تا وقتي پول‌هايش زياد شد ثبت نام كند و به حج برود. و آخر هم پول‌هايش زياد شد، آخر هم توانست ثبت نام كند. آن روزها چه زياد خوشحال بود. حساب روزهاي مانده‌اش را تا وقت سفر، هميشه بلد بود. هر وقت به چند نفر مي‌رسيد كه با هم صحبت مي‌كنند با آنها صحبت مي‌كرد و به آنها مي‌گفت كه قرار است چه مدت ديگر نوبت سفرش برسد. آن مرد احكام حج را هم به كلاسها رفت و ياد گرفت. اما چند روز مانده به سفر به او گفتند كه نمي‌تواند به مكه برود. به او گفتند كه بيشتر از شصت و پنج سال سن دارد.
بله آن مرد هم ديگر فقط گريه مي‌كند.
و گريه‌هايش از وقتي بيشتر شده كه آدمهاي ديگر به مكه رفتند و از مكه برگشتند. با خود آب زمزم آوردند. با خود تسبيح و جانمازي آوردند. با خود خاطره آوردند كه براي ديگران تعريف كنند. و آن مرد هيچ خاطره‌اي ندارد.

پي‌نوشت:
دوستان را مي‌توان از هم جدا كرد؛ اما دوستي‌ها را هرگز
نگفتم؟!.... فريدون هم انگار برگشته يواشكي

راحله

اي كه هست از نور ذاتت نور سيب
اي مجيب نغمه‌ي "امن يجيب...."
اي كه بلبل نغمه‌خوان نام تو
اي كبوتر در هواي دام تو
اي كه افروزي به روزم آفتاب
اي كه از توست قصه‌هاي ماهتاب
كاروانان را تويي مأواي عشق
سالكان راه را آواي عشق
"راحله" جوياي احسان از تو هست
بندهاي غير نامت را گسست
آنچنان كن رنگ دنيايش كه بود
پر ز مي كن ساغرش را از وجود
روزها بابا برايت اشك ريخت
روزها مادر به دامانت گريخت
اي كه هستي جود و بخشش را دليل
"راحله" را سوي منزل كن رحيل

آن وقت كه اين مناجات كوتاه را نوشتم؛ آن وقت كه شمعي برايش روشن كردم؛ آذرماه بود. و اكنون هم آذرماه است.
نديده بودم "كما" اين همه طول بكشد.
شايد راحله با دعاي شما باشد كه برخيزد.

دختران امرؤالقيس ...

امرؤالقيس مشهورترين شخصيت ادبي سراسر تاريخ ادبيات عرب است. صاحب معلقه‌ي لاميه با مطلع "قِفَا نَبْكِ مِنْ ذِكري حَبِيبٍ وَ مَنْزِلِ...."
در مورد او روايات و افسانه‌هاي متعددي ساخته و پرداخته شده است.
از جمله گفته شده كه او داراي دو دختر بوده كه هر دو همانند او در فن شعر سرآمد بوده‌اند. هنگامي كه امرؤالقيس در شرف قتل قرار مي‌گيرد، به قاتلانش وصيت مي‌كند كه آخرين مصرع زندگاني اش را به گوش دخترانش برسانند. و قاتلانش قبل از كشتن او اين قول را به او مي‌دهند كه خواسته اش را عملي كنند.
قاتلان مذكور به بهانه‌ي تسليت به خانه‌ي امرؤالقيس مي‌روند و عنوان مي‌كنند كه شاعر در آخرين روزهاي حياتش به آنها اين سفارش را فرموده كه مصرع آخر زندگانيش را به گوش خانواده اش برسانند.
نبوغ شعري دختران امرؤالقيس به اندازه‌اي بوده كه وقتي پدرشان مصرعي را عنوان مي‌ساخت، مي‌توانستند مصرع بعدي را خودشان حدس بزنند. و حدسشان هم هميشه از اشتباه سالم بود.
لذا با شنيدن مصرع‌: "الا يا ابنتي امرؤالقيس....". "دخترانم! آگاه باشيد كه امرؤالقيس...".
مصرع بعدي را اينگونه مي‌سرايند: "قتيل قاتلاه قد اتاكم". "به قتل رسيده است و قاتلانش به نزد شما آمده‌اند".
از معلمانمان ياد گرفته بوديم كه هر قصه‌اي نتيجه‌اي درونش نهفته.
غرض از بيان قصه‌ي دختران امرؤالقيس اين بود كه سخن، همانند سخن نمي‌شود. و با كمي قريحه امكان اين وجود دارد كه آدم بتواند در مورد گوينده‌ي جمله‌هاي مختلف، امتياز قائل شود.

يادم نيست...

مثل يك خاطره‌ي بد كه دگر.... يادم نيست
مثل يك خنجر خونين به جگر..... يادم نيست
مثل يك نارون خفته به اعماق خزان
ديگر آن ضربه‌ي سنگين تبر يادم نيست
ريشه ام را زده اند آن همه مردان غيور
چه فراموش شدند و يك نفر يادم نيست
ماه و سال از پي هم مي‌گذرند انگاري
بس كه اين كشمكش شمس و قمر يادم نيست
گفته بودي "همه تان ميل هياهو داريد"
از هياهو نگذشتيم مگر؟!...... يادم نيست
يك نمه درد دلي بود كه طولاني شد
من در اين عرصه حديث مختصر يادم نيست

سلام...

به نام خداوند مهرباني ها
سلام دوستان خوب ام...
اول از همه عيد مبارك قربان را تبريك مي‌گويم. اميدوارم مناسكتان مورد قبول بارگاه الهي واقع شده باشد.
و بعد... از اينكه اين اواخر اگر رنجشي از جانب من متحمل شديد، صميمانه خواستار گذشتم.