با هر تكان دستت در قايق غم اينطور
يك قطره مي‌چكاني باران اشكم اينطور
وقت نوازش اشك بر مهد گونه هايم
يادت كه هست گفتي: گلبرگ و شبنم اينطور...
حالا من و كتابي لاي نوشته‌هايش
يك شاخه ياسمن با يك شاخه مريم اينطور...
با هم هميشه بودن زيبا ولي محال است
باور نكردي و من صد بار گفتم اينطور
با اينكه لب نبرديم بر ميوه‌هاي ممنوع
اين سرنوشتمان شد، ميراث آدم اينطور...
از بابتم خيالت آسوده باشد اي جان
در بين واژگانم سر مي‌كنم همين طور

كنار من بنشين

فقط همين امشب، كنار من بنشين
بيا تو اي صبر و قرار من! بنشين
قرين اسفندم ببين چه سردم هست!
تنفس گرم بهار ِمن! بنشين
درخت سرو انگار خجالت اش آمد
ز قد و بالايت، چنار من! بنشين
شمرده‌ام بي‌تو هزار و يك تب را
به جاي درد بي‌شمار من! بنشين
ببين به سويت هي ستاره مي‌كوچد
حسوديم آمد، مدار من! بنشين
به تار گيسويت ترانه‌ مي‌‌بافم
ترانه‌ي شبهاي تار من! بنشين
طنين اين جمله به گوش شب پيچد:
نگار من بنشين! نگار من! بنشين

پس گوش كن...

پس گوش كن به حرفم سربسته تا بگويم
اصلا گذشته ها را از ابتدا بگويم
يك گوشه‌اي به ذهنم سرفصل كودكي را
خط خورده مي‌نوشتم، شايد خطا بگويم
وقتي كه مي نوشتم: "بابا انار دارد"
بابا به بغض تلخي...... نه نه، چرا بگويم
مي‌خواهي از بهار سرسبز دشت‌هامان
از جيك و جيك جشن گنجشك ها بگويم؟!
از رفتن زمستان بر كول خاله سرما
از انقلاب سبز آب و هوا بگويم
با لحن تيره‌ي شب، ماه و ستاره بر دوش
شرح ستاره ها را هر يك جدا بگويم
در شهر خاطراتم هر كوچه سمت رؤياست
اين يك نمونه توصيف، كافيست يا بگويم