خوب كه فكرش را ميكني ميبيني هديههاي خداوند هر چه كه باشد خير است.
و من اين روزها جملههايي مشابه اين از آدمها زياد شنيده ام.
ماجرا با واژه هاي غريبي شروع شد... 115، اورژانس، كروكي، بيمارستان، جراحي مردان، اتاق عمل........ و يك مرد جوان كه آخرين جمله اي كه از او شنيدم اين بود: "ميبخشي كه ميخواهم بيهوشت كنم".
قبل از اينكه چشمهايم باز شوند، صداي كسي را ميشنوم كه اسمم را اشتباه تلفظ ميكند. به خيال خودم با صدايي كه بتواند بشنود، طرز تلفظ اسمم را يادش ميدهم.
و او ميگويد: "ميتوانيد ببريدش".
و بعد تر صداهاي آشنايي به گوش ميرسند. دستهايي كه دستانم را با حرارات خاصي فشار ميدهند. و بعدتر كه ميتوانم ببينمشان هم.
شنيدن اين جمله كه "در سه ساعتي كه اون تو بودي، از تمام آرزوهاي كوچك و بزرگم گذشتم" لذت خاصي بهم مي بخشد. لذتي كه تحمل درد را برايم آسان تر ميكند.
ثانيه ها هر كدام يك اتفاق درونشان نهفته. ممكن است بعضي از آن اتفاقها تكراري باشند. و از بس تكرار شدهاند متوجه وقوعشان نشويم. اما بعضي ديگر آن قدر به جسم و روحمان تأثير ميگذارند كه شايد هيچ وقت فراموششان نكنيم.
آنچه كه آدم هيچ وقت از عهدهي شكرش بر نميآيد اين است كه اتفاقها هر چقدر هم كه دردناك باشند، سپري ميشوند. و جايشان را با اتفاقهاي خوب عوض ميكنند.
راستي...
نگرانتان نكرده باشم.
حالا كه اين جمله ها را مينويسم لابد حالم خوب است.
ميتوانم ببينم، بشنوم، راه بروم، غذا بخورم؛ بدون اينكه كسي كمكم كند.
ياد اين جمله ميافتم كه روزي براي دوستي كامنت نوشته بودم:
"خدا را صدهزار مرتبه شكر؛ آفريد از برايم شب را و روز را و عزيزاني دلسوز را؛ تا در سايهي گذشتشان ترميم شوم"...
به دل دارم تمنايي نگفته