به محض خواندن نماز صبح، صبحانه اي چم چوم كرديم. و به راه افتاديم، بلكه آنجا كه رسيديم اتاقي هنوز برايمان خالي مانده باشد. از كلاله كه گذشتيم، از روستاي "تمر قره قوزي" كه گذشتيم، از روستاي "يللي بدراق" كه گذشتيم، مناظر حاشيهي جاده رفته رفته ديدني و ديدني تر ميشد.

رفته رفته به قلمرو تپه هاي كم ارتفاع رسيديم. تپه هايي كه انگار پيراهني مخملين به تن كرده بودند كه گاها دامنهاشان با گلهاي لاله تزئين شده بود. و خورشيد كه كم كم اين پوشش سبز رنگ را با پرتوهاي بهاري اش نوازش ميكرد.

تپه هايي كه آدم دلش ميخواست از ماشين پياده شود و هي سربالايي ها و سراشيبيهايشان را بدود. رفته رفته ارتفاعات، اعلام وجود ميكردند. ارتفاعاتي كه هر كدامشان را كه بالا ميرفتي جايزهاي كه بهت تعلق ميگرفت شيبي ملايم بود.

اگر نميخواستي هم مناظر اطراف با زيبايي هاي بيبديلشان چشمهايت را جادو ميكردند، كه مرتب به سمتشان خيره شوي.

بالاخره بعد از پيمودن مسيري سبز، به ارتفاعات آخر رسيديم. ارتفاعاتي كه قبلترها با دلهره و اضطراب همراه بود. و رفته رفته با مرمتهايي كه صورت ميگيرد. از ميزان آن همه دلهره كه با هيجان هم همراه بود، كاسته ميشود.

قبلترها يك نفر مجبور بود از ماشين پياده شود و هر كدام از پيچ ها را دور بزند و به راننده خبر دهد كه از مقابل ماشيني به پايين به راه نيفتاده. آخر آن وقتها عرض جاده به قدري نبود كه بتواند دو تا ماشين را از مقابل هم عبور دهد. اما حالا علاوه بر عريض تر شدن جاده، بتون ريزي هم صورت گرفته تا بالا رفتن از پيچ آخر تنها به راننده هاي خبره اختصاص نداشته باشد.

بقعهي مباركه حضرت خالد بن سنان كه از پيامبران تبليغي دين حضرت مسيح عليه السلام بوده اند، قبل از ما مهمانان بيشماري را در خود جاي داده بود. مهماناني كه عده اي از آنان شب را آنجا مانده بودند و عدهاي ديگر كه صبح زود، زودتر از ما آنجا رسيده بودند.

و البته در اين ساعات مرتب به تعداد زائران افزوده ميشد.

يافتن اتاق كه پيشكشمان بود. همين كه توانستيم سايه اي براي خودمان دست و پا كنيم، غنيمتي بود. بعد از استقرار و خوردن وعدهاي ديگر از صبحانه كه اين مرتبه مفصلتر صورت گرفت؛ ابتدا به زيارت حضرت "عالم بابا" (پدر زن حضرت خالد نبي) رفتيم كه ميگويند حضرت خالد نبي وصيت كرده كه زائران ابتدا آنجا را زيارت كنند. سپس به محضر حضرت خالدنبي رسيديم. در تصوير زير گنبد سبز رنگ كوچكي كه از دور نمايان است، مربوط به زيارتگاه عالم بابا و گنبد بزرگ مربوط به زيارتگاه حضرت خالدنبي است.

بعد از انجام مراسم زيارت، راهي زيارتگاه حضرت "چوپان آتا" شديم كه براي رسيدن به آنجا پلههايي پيش رويمان بود.

آنجا كه بوديم، يكي از هموطنانمان كه معلوم بود از راه دوري به آنجا آمده، بياختيار به توصيف قدرت خدا پرداخت. كساني كه در هوايي معتدل براي اولين بار به خالدنبي ميآيند. ميگويند "دنياي ديگري است". و كساني كه براي چندمين بار به اين زيارتگاه ميآيند ميگويند "دنياي متفاوتي است". و الحق كه دنياي متفاوتي است.

بعد از اتمام زيارت مزار آن سه بزرگوار، در كرانههاي كوه به گشت و گذار پرداختيم و مناظر دلنواز اطراف را تماشا كرديم.

و همراه ِخوش صدا كه با آواز "يا يارادان قادير قدرتلي جبار، آرمانده قويماغين يا ذوالجلاليم" لذت تماشا را دو چندان ميكرد.

همراه ديگري گفت كه بايد از سوغات زيارتگاه كه "كشك" بود خريداري كنيم تا مثل تجربهي اول كه براي او رخ داده بود، بقيهي مردم، كشكهاي مرغوب را تمام نكنند. از مردي جوان كه ميگفت كشكهايش خالص و از شير گوسفند تهيه شده، مقداري كشك خريديم. و با چشيدن طعم آن، تعاريفش را تصديق كرديم. به چشمهي "خضر دندان" كه مسير آن دشوار بود. به تنهايي سرازير شدم. تا از آب متبرك آن كه ميگويند شفابخش است، توشه اي بردارم.

در مسير بازگشت با مردي مسن همراه شدم. تقريبا با هم خسته ميشديم و با هم استراحت ميكرديم. و در آن حين به دختران جواني كه مسير پشت سرمان را پيش رو داشتند، دشواري مسير را تذكر ميداديم. اما هيچ وقت موفق نشديم آنها را كه احتمال ميدهم قصدشان بر اين بود كه به درخت پاي چشمه، جهت برآورده شدن آرزوهايشان دخيل ببندند، از مسيرشان منصرف كنيم. بعد از آمدن، به اتفاق، به پاي درخت آرزو رفتيم، كه از بس آدم از آن بالا رفته بود، خشك و ساييده شده بود. نسبت به ده سال قبل كه از آن بالا رفته بودم ارتفاعش به طور چشمگيري كاهش يافته بود. كه همين امر باعث شد اشتياق بالا رفتن، اين مرتبه سراغم نيايد. آن درخت در بالاترين نقطهي كوه قرار داشت كه ميشد با رفتن به پاي آن همه جا را با چشم پيمود.

گشت و گذارمان (كه در مورد من با پايين رفتن به چشمه هم همراه بود)، باعث شده بود كه احساس خستگي كنيم، به طوري كه بر خلاف دفعات قبل از رفتن به گورستان تاريخي صرف نظر كرديم. البته از عده اي كه آنجا با هم گفتگو ميكردند، شنيديم كه بسياري از سنگ هاي آنجا توسط افراد سودجو به سرقت رفته. به خاطر مواردي كه گفتم موفق نشدم به آنجا بروم و عكس بگيرم اما از تصويري كه آقاي خليل امامي از آنجا برداشته، استفاده ميكنم تا روايت تصوير هم همچنان ما را همراهي كند.

بالاخره وقت بازگشت فرا رسيد. وسايلمان را با كمك هم جمع كرديم و به راه افتاديم.

وقتمان را طوري تنظيم كرده بوديم كه به هنگام عصر در اين مكان زيبا و دل انگيز، اندكي توقف كنيم.

خوردن عصرانه با تماشاي مناظر اطراف، و گفتگوهاي دوستانه بسيار لذت بخش بود. گوسفندان را ميديديم كه همگي با بركت سالي پرباران، چاق و فربه شده بودند. و گاوها كه انگار همگي سير شده بودند و داشتند در دامنهي تپهها قدم ميزدند. و ديگر مسافران كه به هنگام عبور از كنار ما شيب تپه سرعتشان را كم ميكرد و ميتوانستند با تكان دست با ما خداحافظي كنند.

از آنجا كه به راه افتاديم رفته رفته جاده بوي ازدحام ميداد كه با پايان يافتن آن دوباره بايد به روال زندگي برميگشتيم كه پر از غوغا بود.
