تاریخ معاصر

بحث تاریخ معاصر مبحثی پربار بود
ابتدای بحثمان از دوره ی قاجار بود
دوره ی لشکرکشی های بزرگ و کوچکی
کاکثرا با حیله و نیرنگ استعمار بود
روسیه در سمت مشرق خرس قطبی می نمود
سمت مغرب انگلستان روبهی مکار بود
دولت ما بی اراده از خود و در بند غیر
در قبال این دو قدرت مرکبی رهوار بود
گاهگاهی سر به زیر و گاهگاهی هم چموش
گاهگاهی ترکتاز و فاقد افسار بود
پادشاهان را وزیری بی لیاقت در کنار
کامران و شب نشین ِ خانه ی خمّار بود
یا که مثل شیخ آقاخان زمان فتحعلی
گوشه گیر و قانت و مستغفر اسحار بود
فارغ از اوضاع کشور، مسلکی رندانه داشت
همّ و غمّش اعتکاف و خرقه و دستار بود
در خیالش سوی هندستان لشکر می کشید
ثانی اثنینی برای نادر افشار بود
تا بگیرد زهر چشمی از قوای انگلیس
زین نمط اوهام باطل در سرش بسیار بود
یادمان البته باشد کورسویی زان میان
اینکه گاهی هم وزیری شوکت دربار بود
از امیر عباس میرزا تا شهید باغ فین
هر وزیر از علم و حکمت معدنی سرشار بود
بر خلاف میل حاکم هر که نطقی می نمود
عاقبت در بند زندان یا سرش بر دار بود
شورش میرزای کوچک، خان جنگل از شمال
از میان آذری ها باقر و ستّار بود
هر دو از مردان غیرتمند آذربایجان
این یکی سردار و آن یک مملکت سالار بود
نهضتی که در زمان ناصرالدین روی داد
نقطه ی عطفی برای جنبش افکار بود
بعد از آن مشروطه خواهی رفته رفته باب گشت
بعد از آن مهد سیاست کوچه و بازار بود
بعد از آن نشریه هایی بین مردم طبع گشت
دست هر یک از خلایق منبع اخبار بود
روی کار آمد مصدق با سواد و اقتدار
عصر او همچون نگینی بر رخ اعصار بود
بعد از آن رؤیای مجلس اندکی تعبیر گشت
بعد از آن خودکامگی در معرض اخطار بود
تا که ملت رهنمون شد در مسیر انقلاب
فجر پیروزی دمید و مطلع انوار بود
درس تاریخ معاصر در دو حیطه بحث شد
هر دو مبحث از غنایی خاص برخوردار بود
ابتدا «دکتر برومند» از وقایع راز گفت
در ادامه «شیخ نوری» نادره گفتار بود
همچنین «آقای زرهانی» به بحث انقلاب
با بیانات سلیسش عالمی قهّار بود

پی نوشت:
بعد از اینکه شعر فوق را که به درخواست آقای دکتر شیخ نوری سروده بودم، در کلاس آقای دکتر زرهانی خوانده بودم، و ایشان خرسندیشان را با اهدای کتابی که در دستشان بود، ابراز کرده بودند، دوستم که ساعتی قبل از آن، با او در مورد «مدایح بی صله» ی احمد شاملو – علی الخصوص در مورد شعری که برای مخدومقلی بزرگ سروده بود- صحبت کرده بودم، کنایه زده بود که «شاعر» همیشه صله گیر است.

امشب نخوابيده بودم. دقايق قبل از سحر بيرون بودم و ستاره ها را تماشا مي‌كردم. با تعجب "يديگن" (ستاره هاي هفتگانه) را به برادرم كه از همه‌مان بزرگتر است نشان دادم و گفتم چرا اين ستاره ها رفته اند سمت مشرق؟! مگر قبلا سمت شمال نبودند؟! با خنده گفت مگر نمي‌دانستي كه ستاره هاي هفتگانه هر شب دور "دميرقازيق" (ميخ طويله‌ي آهني؛ "ستاره‌ي قطبي") مي‌چرخند. و بعد ستاره‌هاي "آق آط" (اسب سفيد) و "بوز آط" (اسب سبز؟) را نشانم داد. "اكيز آولاق ليجه گچي" (بزي كه داراي بزغاله‌هاي دوقلو هست) را قبلا مي‌شناختم. 
ياد زماني افتادم كه شبها مرتب نگاهمان سمت آسمان بود.
ستاره ها را بين خودمان قسمت مي‌كرديم.
هر كسي مي‌توانست هر اندازه كه دلش مي‌خواست ستاره داشته باشد، به جز ستاره‌هايي كه قبلا كسي به نام خودش ثبت كرده بود.
گاهي هم سر ستاره‌هايي كه در حال كوچ بودند دعوايمان مي‌شد. برادرم كه از من بزرگتر بود مي‌گفت آنها ستاره نيستند، آنها چراغ هواپيماهايي هستند كه در آسمان عبور مي‌كنند. اما از نظر من هر چه كه در آسمان به صورت نور ديده مي‌شد، ستاره بود؛ خواه خدا آن را آفريده باشد و خواه ساخته‌ي دست بشر باشد.
دوباره همان برادرم مي‌گفت كه بعضي ستاره ها از زمين هم بزرگتر هستند. اين گفته‌اش را مثل خيلي از گفته‌هاي ديگرش به هيچ عنوان باور نمي‌كردم.
اما حالا گفته‌هايش را باور مي‌كنم. به همان شدتي كه قبلا باور نمي‌كردم.
اما چه فايده! حالا كه خيلي وقت است كه ستاره‌هايم را به امان خدا رها كرده ام. خبري از آنها نمي‌گيرم هيچ! اصلا نمي‌دانم اگر بخواهم مي‌توانم تمامي آنها را دوباره به خاطر آورم. اصلا همه‌شان سر جاي قبلي‌شان هستند و يا مثل چراغ هواپيماها كوچ كرده‌اند.

پي‌نوشت:
1- و حالا ستاره اي از من كوچ كرده است!
2- يادم نرود كه بگويم امشب كه ديگر روز شده، روز تولدم است. بيست و هشت سالگي را هم پشت سر گذاشتم. راستي كه سالها چه عجولانه سپري مي‌شوند!