دختران امرؤالقيس ...
امرؤالقيس مشهورترين شخصيت ادبي سراسر تاريخ ادبيات عرب است. صاحب معلقهي لاميه با مطلع "قِفَا نَبْكِ مِنْ ذِكري حَبِيبٍ وَ مَنْزِلِ...."
در مورد او روايات و افسانههاي متعددي ساخته و پرداخته شده است.
از جمله گفته شده كه او داراي دو دختر بوده كه هر دو همانند او در فن شعر سرآمد بودهاند. هنگامي كه امرؤالقيس در شرف قتل قرار ميگيرد، به قاتلانش وصيت ميكند كه آخرين مصرع زندگاني اش را به گوش دخترانش برسانند. و قاتلانش قبل از كشتن او اين قول را به او ميدهند كه خواسته اش را عملي كنند.
قاتلان مذكور به بهانهي تسليت به خانهي امرؤالقيس ميروند و عنوان ميكنند كه شاعر در آخرين روزهاي حياتش به آنها اين سفارش را فرموده كه مصرع آخر زندگانيش را به گوش خانواده اش برسانند.
نبوغ شعري دختران امرؤالقيس به اندازهاي بوده كه وقتي پدرشان مصرعي را عنوان ميساخت، ميتوانستند مصرع بعدي را خودشان حدس بزنند. و حدسشان هم هميشه از اشتباه سالم بود.
لذا با شنيدن مصرع: "الا يا ابنتي امرؤالقيس....". "دخترانم! آگاه باشيد كه امرؤالقيس...".
مصرع بعدي را اينگونه ميسرايند: "قتيل قاتلاه قد اتاكم". "به قتل رسيده است و قاتلانش به نزد شما آمدهاند".
از معلمانمان ياد گرفته بوديم كه هر قصهاي نتيجهاي درونش نهفته.
غرض از بيان قصهي دختران امرؤالقيس اين بود كه سخن، همانند سخن نميشود. و با كمي قريحه امكان اين وجود دارد كه آدم بتواند در مورد گويندهي جملههاي مختلف، امتياز قائل شود.
به دل دارم تمنايي نگفته