غزل مرگ
اگر جویای احوالی؛ همین ایام می میرم
تعجب می کنی لابد که بی هنگام می میرم
چه باشی در کنارم چه نباشی مرگ من حتمیست
اگر باشی به بالینم ولی آرام می میرم
به نام "شاعر باران" پلاکی گردنم آویز
که دارم بی هویت می شوم، گمنام می میرم
ندارم سهم پرواز از فضای آسمان وقتی
چه فرقی می کند اینکه به کنج بام می میرم
دلش می سوزد انگاری به حالم آنکه دام انداخت
که قبل از خوردن دانه به دست دام می میرم
اجابت کن نگاه واپسینم را، بیا بنشین
کنارم شام آخر را، که بعد از شام می میرم
برای همنشینی در بهشت انسان شایسته
نباشم گرچه دلخوش با خیالی خام می میرم
تعجب می کنی لابد که بی هنگام می میرم
چه باشی در کنارم چه نباشی مرگ من حتمیست
اگر باشی به بالینم ولی آرام می میرم
به نام "شاعر باران" پلاکی گردنم آویز
که دارم بی هویت می شوم، گمنام می میرم
ندارم سهم پرواز از فضای آسمان وقتی
چه فرقی می کند اینکه به کنج بام می میرم
دلش می سوزد انگاری به حالم آنکه دام انداخت
که قبل از خوردن دانه به دست دام می میرم
اجابت کن نگاه واپسینم را، بیا بنشین
کنارم شام آخر را، که بعد از شام می میرم
برای همنشینی در بهشت انسان شایسته
نباشم گرچه دلخوش با خیالی خام می میرم
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 8:55 توسط كرفه
|
به دل دارم تمنايي نگفته